<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>باختم</title>
    <subtitle>نمیشه این همه غمو درک کرد غمی که تو قبری منو دفن کرد</subtitle>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com"/>
    <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com</id>
    <updated>2012-05-17T23:42:42+01:00</updated>
    <generator>mihanblog.com</generator>
<link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/atom" />
    <entry>
        <title>شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/592"/>
        <published>2012-04-26T13:43:27+01:00</published>
        <updated>2012-04-26T13:43:27+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/592</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟ ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند سخت دلبسته‎ی این ایل و تبارم چه کنم؟من کزین فاصله غارت شده‎ی چشم تو ام چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟یک به یک با مژه‎هایت دل من مشغول است میله‎های قفسم را نشمارم چه کنم؟شاعر : سید حسن حسینی</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/592"><![CDATA[شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم؟<br> ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم؟<br><br>نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم<br> زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم؟<br><br>از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند<br> سخت دلبسته‎ی این ایل و تبارم چه کنم؟<br><br>من کزین فاصله غارت شده‎ی چشم تو ام<br> چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم؟<br><br>یک به یک با مژه‎هایت دل من مشغول است<br> میله‎های قفسم را نشمارم چه کنم؟<br><p>شاعر : سید حسن حسینی</p>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>باران می بارد</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/591"/>
        <published>2012-04-26T13:34:18+01:00</published>
        <updated>2012-04-26T13:34:18+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/591</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>باران می بارد  خورشید نمی تابد ابر می گرید من می گریم چه غروب غم انگیزی و خاطرات برباد رفته ام .... سرنوشت غروب کرده ام و عشقی به پایان رسیده از تمام نامردی های روزگار هوای ابری دلی غمبار و چشمانی بارانی ترکیب دلنوازی ست دیوانگی کم است !!! ...شاعر: سحر محمودی وند</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/591"><![CDATA[باران می بارد <br><p> </p><p>خورشید نمی تابد<br></p> ابر می گرید<br><p> </p><p>من می گریم<br></p> چه غروب غم انگیزی<br><p> </p><p>و خاطرات برباد رفته ام ....<br></p> سرنوشت غروب کرده ام<br><p> </p><p>و عشقی به پایان رسیده<br></p> از تمام نامردی های روزگار<br><p> </p><p>هوای ابری<br></p> دلی غمبار<br><p> </p><p>و چشمانی بارانی<br></p> ترکیب دلنوازی ست<br><p> </p><p>دیوانگی کم است !!! ...</p><p>شاعر: سحر محمودی وند</p>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تکست آهنگ نام ناراحت نباش از امیر خلوت با همراهی آرش حسینی </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/590"/>
        <published>2012-02-02T15:14:21+01:00</published>
        <updated>2012-02-02T15:14:21+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/590</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>واقعا هر بار این آهنگو میگوشم منقلب میشم


[اینترو آرش حسینی] امروز رو میگذرونم، به امید فردا // هرچی میگذره بیشتر میشه دردام دیگه بریدم، از زندگی // همه رفتن و اینجا تنهام ورس 1 (امیر خلوت) ناراحت نباش .. اگه بعده بیست سال زندگی مثل من پیر شدی شکستی مثل برق مثل قبلنا نمیشینه خنده رو لبت اگه حالا جای برچسبا یه آدامس خرسی زخم رو تنت آره زخم رو تنت..&amp;nbsp;اگه پای عشقت الکی هدر رفتی سوختی پاش اگه پره حرف دلتو لبات و به هم دوختی داش&amp;nbsp;ناراحتی نداره مشتی درخت پیر باغچه حتا هنوز داره نفس میکشه به ا</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/590"><![CDATA[<p>واقعا هر بار این آهنگو میگوشم منقلب میشم


</p><p><br></p><p>[اینترو آرش حسینی]<br><br> امروز رو میگذرونم، به امید فردا // هرچی میگذره بیشتر میشه دردام<br> دیگه بریدم، از زندگی // همه رفتن و اینجا تنهام<br> ورس 1 (امیر خلوت)<br> ناراحت نباش .. اگه بعده بیست سال زندگی مثل من پیر شدی<br> شکستی مثل برق مثل قبلنا نمیشینه خنده رو لبت<br> اگه حالا جای برچسبا یه آدامس خرسی زخم رو تنت<br> آره زخم رو تنت..<br>&nbsp;اگه پای عشقت الکی هدر رفتی سوختی پاش<br> اگه پره حرف دلتو لبات و به هم دوختی داش<br>&nbsp;ناراحتی نداره مشتی<br> درخت پیر باغچه حتا هنوز داره نفس میکشه به امید دیدن بهار بعدی<br> نگران نباش اگه جواب مرام و رکب میگیری<br>&nbsp;اگه توی خطی های زندگیتم عقب میشینی<br> اگه کام نمیده سیگارت نم گرفته زیر بارون<br> اگه بریدی و دلت داره غرق قصه می*شه آروم<br>&nbsp;نگران نباش ، منم حالم از تو هیچی نداره کم<br> یه دل* تو سینمه آرزومه یشب از آسمونش نباره غم...<br> پره نقشای مردست مثل فیلم ترسناکه نوار قلبم میدونم مثله منی...<br> حال من و تو که نگرانی نداره اصــــــلا...<br><br> [کروس]<br><br> امروز رو میگذرونم، به امید فردا // هرچی میگذره بیشتر میشه دردام<br> دیگه بریدم، از زندگیم // همه رفتن و اینجا تنهام<br><br> [ورس 2]<br><br> ناراحت نباش .. اگه زندگی ساز کوک نمیزنه<br> یه نت فالش و یه دنیا حرف<br> حرفایی که طوری میکنه خوردت، همچین ضربه*ای هزار تا هوک بِت نمیزنه<br> الان اگه خوش شانسم باشه، وسط هدف رو لوک نمیزنه<br> نه ناراحت نباش .. اگه با هم میسوزه خشک و تر<br> اگه زمونه میکنه یه کارایی که به سر و پات نمونه کرک و پر<br> اگه پاچه شلوارت شده خیس تو بارون روی زمین<br> اگه تو هر قدم زندگیت یه سد بزرگ بوده کمین<br> نگران نباش .. داش منم مثل توام پر درد<br> شبا به گلوی پر بغضم، سر میزنم مثل یه دوره گرد<br> اینم میدونم که توام مثل منی، خسته*ای<br> حتی واسه وایستادن رو پاتم نداری دیگه حس قدیم<br> هه مثل قدیم<br> نگران نباش .. اگه شب و روز میدی قسطی پس این<br> رو بدون سر پایی و هنوز تو دل به امید یه حسی هست<br> بدون من و تو یه خدایی داریم که بیشتر از من و تو تنهاست<br> بده من دستت رو با من باش تو اگه داری هنوز حس پرواز<br><br> [کروس]<br><br> امروز رو میگذرونم، به امید فردا // هرچی میگذره بیشتر میشه دردام<br> دیگه بریدم، از زندگیم // همه رفتن و اینجا تنهام</p><p>دیگه بریدم، از زندگیم</p>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>خیلی دلم گرفته</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/589"/>
        <published>2012-01-14T15:52:27+01:00</published>
        <updated>2012-01-14T15:52:27+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/589</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>ای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیروای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیرخسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته امدر حسرت لحظه ای آرامشمهمچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره امهمه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب استگونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر....عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیستقلبم رنگ تنهایی به خودش گرفتهدیگر کسی به سراغ من نمی آیدتمام فضای قلبم را تنهایی پر کردهدیگر در قلبم ج</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/589"><![CDATA[ای از دست این تنهایی، وای از دست این دل بهانه گیر<br><p>وای از دست این لحظه های نفسگیر ،ای خدا بیا و دستهای سردم را بگیر<br></p>خسته ام ، باز هم دلم گرفته و دل شکسته ام<br><p>در حسرت لحظه ای آرامشم<br></p>همچنان اشک از چشمانم میریزد و در انتظار طلوعی دوباره ام<br><p>همه چیز برایم مثل هم است ، طلوع برایم همرنگ غروب است<br></p>گونه هایم پر از اشک شده و عین خیالم نیست ، عادت کرده ام دیگر....<br><p>عادت کرده ام از همنیشینی با غمها ، کسی دلسوز من نیست<br></p>قلبم رنگ تنهایی به خودش گرفته<br><p>دیگر کسی به سراغ من نمی آید<br></p>تمام فضای قلبم را تنهایی پر کرده<br><p>دیگر در قلبم جای کسی نیست<br></p>هر چه اشک میریزم خالی نمیشوم<br>هر چه خودم را به این در و آن در میزنم آرام نمیشوم<br>کسی نیست تا شادم کند ، کسی نیست تا مرا از این زندان غم رها کند<br>دلم گرفته ....<br>خیلی دلم گرفته....<br><p>انگار عمریست آسمان ابریست و باران نمیبارد...<br></p>انگار این بغض لعنتی نمیخواهد بشکند...<br><p>وای از دست چشمهایم ، وای از دست اشکهایم...<br></p>آرزو به دل مانده ام ، کسی در پی من نیست و خیلی وقت است تنها مانده ام<br><p>نمیگویم از تنهایی خویش تا کسی دلش به حالم بسوزد<br></p>نمیگویم از غمهای خویش تا کسی دلش به درد آید<br><p>من که میدانم کسی نمینشیند به پای درد دلهایم<br></p>اینک دارم با خودم درد دل میکنم...<br><p>دلم گرفته ، رنگ و رویی ندارد برایم این لحظه ها ،<br></p>حس خوبی ندارم به این ثانیه ها<br><p>میدانم کسی نمیخواند غمهایم را ، میدانم کسی نمیشنود حرفهایم را<br></p>حتی اگر فریاد هم بزنم کسی نگاه نمیکند دیوانه ای مثل من را....<br><p>میدانم کسی در فکر من نیست ، تنها هستم و کسی یار و همدمم نیست<br></p><p>میمانم با همین تنهایی و تنها میمیرم، تا ابد همین دستهای غم را میگیرم


</p><p><br></p>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>تو را گم کرده ام</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/588"/>
        <published>2012-01-14T15:46:05+01:00</published>
        <updated>2012-01-14T15:46:05+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/588</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>انگار نیستی،نه صدایی از تو است و نه نگاهیپس بگو چرا نمیکنی از من یادیمن برایت شده ام لحظه ای،گهگاهیفکر نمیکنم از دوری ام آرامیدر حسرت منی و پریشانیتو را گم کرده ام و در جستجوی توام ،تا تو را دوباره به قلبم برسانمقلبم نفس میخواهد،باید قلبم را تا لحظه ی پیدا کردنت بی نفس بکشانمآنقدر دلم برایت پرپر زد که بی بال شدآنقدر گشتم و گشتم اینجا و آنجا که اینک خودم را نیز گم کرده امبشنو صدایم را ،این آخرین نوای کسی است که بی تو بی صداستببین حالم را،این آخرین نفسهای کسی است که بی تو بی هواستتو را گم کرده ام </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/588"><![CDATA[انگار نیستی،نه صدایی از تو است و نه نگاهی<br>پس بگو چرا نمیکنی از من یادی<br>من برایت شده ام لحظه ای،گهگاهی<br>فکر نمیکنم از دوری ام آرامی<br>در حسرت منی و پریشانی<br>تو را گم کرده ام و در جستجوی توام ،تا تو را دوباره به قلبم برسانم<br>قلبم نفس میخواهد،باید قلبم را تا لحظه ی پیدا کردنت بی نفس بکشانم<br>آنقدر دلم برایت پرپر زد که بی بال شد<br>آنقدر گشتم و گشتم اینجا و آنجا که اینک خودم را نیز گم کرده ام<br>بشنو صدایم را ،این آخرین نوای کسی است که بی تو بی صداست<br>ببین حالم را،این آخرین نفسهای کسی است که بی تو بی هواست<br>تو را گم کرده ام و تنهایی را پیدا،ای غم تو دیگر به سراغم نیا<br>نیستی و خیالت با من است،از خیال تو یادت در قلب من است<br>از یادت ،دلتنگی به جا مانده و انتظار،بیش از این مرا بیقرار نگذار<br>تو را گم کرده ام و آغوش سردم در حسرت گرمای وجودت مانده<br>قلب عاشقم این قصه نیمه تمام را تا آخرش خوانده<br>این خاطره هاست که در خاطر پریشانم به جا مانده<br>میخواهمت ای جواهر گمشده ام<br>اگر بودی و میدیدی حالم را ،میفهمی که چرا دیوانه شده ام<br>فاصله ی من و تو ، دورتر از آسمان و دریا است<br>من میبارم و تو فکرت پیش ساحل است<br>هنوز هم باور نداری که قلبم عاشق است<br>تو را گم کرده ام و پیدایت میکنم<br>اگر تو را دیدم به اندازه تمام عمرم نگاهت میکنم


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دیوانه</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/587"/>
        <published>2011-12-29T16:01:18+01:00</published>
        <updated>2011-12-29T16:01:18+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/587</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/587"><![CDATA[سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>کوچ</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/586"/>
        <published>2011-12-29T16:00:03+01:00</published>
        <updated>2011-12-29T16:00:03+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/586</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>
بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،به كوه خواهد زد!به غار خواهد رفت!***تو، كودكانت را بر سینه می فشاری گرم،و همسرت را چون كولیان خانه به دوش،میان آتش و خون می كشانی از دنبال،و پیش پای تو از انفجارهای مهیبدهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شدو شهرهای همه در دود و شعله خواهد سوختو آشیان ها بر روی خاك خواهد ریختو آرزوها در زیر خاك خواهد مرد***خیال نیست، عزیزم!صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیرو برق اسلحه خورشید را خجل كرده استچگونه این همه بیداد را نمی بینی؟چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟صدای ضجه ی خونین </summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/586"><![CDATA[
بشر، دوباره به جنگل پناه خواهد برد،<br>به كوه خواهد زد!<br>به غار خواهد رفت!<br>***<br>تو، كودكانت را بر سینه می فشاری گرم،<br>و همسرت را چون كولیان خانه به دوش،<br>میان آتش و خون می كشانی از دنبال،<br>و پیش پای تو از انفجارهای مهیب<br>دهان دوزخ وحشت گشوده خواهد شد<br>و شهرهای همه در دود و شعله خواهد سوخت<br>و آشیان ها بر روی خاك خواهد ریخت<br>و آرزوها در زیر خاك خواهد مرد<br>***<br>خیال نیست، عزیزم!<br>صدای تیر بلند است و ناله ها پیگیر<br>و برق اسلحه خورشید را خجل كرده است<br>چگونه این همه بیداد را نمی بینی؟<br>چگونه این همه فریاد را نمی شنوی؟<br>صدای ضجه ی خونین كودك (عدنی) است،<br>و بانگ مرتعش مادر ویتنامی<br>كه در عزای عزیزان خویش می گریند<br>و چند روز دگر نیز نوبت من و توست<br>كه یا به ماتم فرزند خویش بنشینیم<br>و یا به كشتن فرزند خلق برخیزیم<br>و با به كوه<br>به جنگل<br>به غار، بگریزیم<br>***<br>پدر، چگونه به نزد طبیب خواهی رفت<br>كه دیدگان تو تاریك و راه باریك است<br>تو یك قدم نتوانی به اختیار گذاشت<br>تو یك وجب نتوانی به اختیار گذشت<br>كه سیل آهن در راه ها خروشان است<br>***<br>تو، ای نخفته شب و روز روی شانه ی اسب،<br>به روزگار جوانی، به كوه و دره و دشت<br>تو ای بریده ره از لای خار و خاراسنگ!<br>كنون كنار خیابان در انتظار بسوز<br>درون آتش بغضی كه در گلو داری<br>كزین طرف نتوانی به آن طرف رفتن<br>حریم موی سپید تو را كه دارد پاس؟<br>كسی كه دست تو را یك قدم بگیرد نیست<br>و من - كه می دونم اندر پی تو - خوشحالم<br>كه دیدگان تو، در شهر بی ترحم ما<br>به روی مردم نامهربان نمی افتد<br>***<br>پدر! به خانه بیا با ملال خویش بساز<br>اگر كه چشم تو بر روی زندگی بسته است<br>چه غم كه گوش تو و پیچ رادیو باز است:<br>(هزار و ششصد و هفتاد و یك نفر) امروز<br>به زیر آتش خمپاره ها هلاك شدند<br>و چند دهكده دوست را، هواپیما<br>به جای خانه دشمن گلوله باران كرد...!<br>***<br>چه جای گریه، كه كشتار بی دریغ حریف<br>برای خاطر صلح است و حفظ آزادی<br>و هر گلوله كه بر سینمه ای شرار افشاند<br>غنیمتی است! كه دنیا بهشت خواهد شد<br>***<br>پدر، غم تو مرا رنج می دهد، اما<br>غم بزرگ تری می كند هلاك مرا:<br>بیا به خاك بلا دیده ای بیندیشیم<br>كه ناله می چكد از برق تازیانه در او<br>به خانه های خراب،<br>به كومه های خموش،<br>به دشت های به آتش كشیده ی متروك<br>كه سوخت یك جا برگ و گل و جوانه در او<br>به خاك مزرعه هایی كه جای گندم زرد<br>لهیب شعله ی سرخ<br>به چار سوی افق می كشد زبانه در او<br>به چشم های گرسنه<br>به دست های دراز<br>به نعش كودك دهقان، میان شالی زار<br>به زندگی، كه فرو مرده جاودانه در او<br>***<br>بیا به حال بشرهای های گریه كنیم<br>كه با برادر خود هم نمی تواند زیست<br>چنین خجسته وجودی، كجا تواند ماند؟<br>چنین گسسته عنانی كجا تواند رفت؟<br>صدای غرش تیری دهد جواب مرا:<br>- به كوه خواهد زد!<br>به غار خواهد رفت<br><p>بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد.


</p><p>شاعر: فریدون مشیری</p>

]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دیوار میفهمد </title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/585"/>
        <published>2011-12-07T15:19:18+01:00</published>
        <updated>2011-12-07T15:19:18+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/585</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>اشک هایم را نم دیوار میفهمد&amp;nbsp;شکستن زیر باران را خم دیوار میفهمد تمام حرف های خیس و تب دار نگاهم را  سکوت تلخ و گنگ و مبهم دیوار میفهمد سرود غصه ها را با دلی پر سوز میخوانم صدای زیر آهم را بم دیوار میفهمد فشار بغض های آجری بر پشت چشمانم تحمل را ستون محکم دیوار میفهمد من از وقتی که لبخندم ترک برداشت فهمیدم زبانم را شکاف پرغم دیوار میفهمد ...


شاعر: ر.ابوترابی (تبسم بهار)</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/585"><![CDATA[اشک هایم را نم دیوار میفهمد<br><p>&nbsp;شکستن زیر باران را خم دیوار میفهمد<br></p> تمام حرف های خیس و تب دار نگاهم را <br><p> </p><p>سکوت تلخ و گنگ و مبهم دیوار میفهمد<br></p> سرود غصه ها را با دلی پر سوز میخوانم<br><p> </p><p>صدای زیر آهم را بم دیوار میفهمد<br></p> فشار بغض های آجری بر پشت چشمانم<br><p> </p><p>تحمل را ستون محکم دیوار میفهمد<br></p> من از وقتی که لبخندم ترک برداشت فهمیدم<br><p> </p><p>زبانم را شکاف پرغم دیوار میفهمد ...


</p><p>شاعر: ر.ابوترابی (تبسم بهار)</p>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>دیوار</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/584"/>
        <published>2011-12-07T15:15:02+01:00</published>
        <updated>2011-12-07T15:15:02+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/584</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>آن چه بین ما را بست آن مرد نبود که تو را با خود برددیواری بود و بس یک دیوار نامرئی از جنس نیاز که تو گویی بر سر این دیوار تیغ نهان بود و خسا قصه ی این دیوار  داستانی بود&amp;nbsp;از ثریا و کج و معمار ناشی و بس پس امیدی هم نخواهد بود&amp;nbsp; بر این دیوار و بس چرایی کجی در دیوار را منهرگز نفهمیدم ولیکن&amp;nbsp; شایداین یک علت را&amp;nbsp;هر که دیوار را می دید می فهمید نوع دیوار من و تو با هم فرق می کرد سمت تو دیوار از احساس بود سمت من حرمت سمت من عکس تو بود  سمت تو ژنرال ...


شاعر: م.ع.نوذری(ساده)</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/584"><![CDATA[آن چه بین ما را بست<br><p> </p><p>آن مرد نبود<br></p> که تو را با خود برد<br><p>دیواری بود و بس<br></p> یک دیوار نامرئی <br><p>از جنس نیاز<br></p> که تو گویی بر سر این دیوار<br><p> </p><p>تیغ نهان بود و خسا<br></p> قصه ی این دیوار <br><p> </p><p>داستانی بود&nbsp;<br></p>از ثریا و کج و معمار ناشی و بس<br><p> </p><p>پس امیدی هم نخواهد بود&nbsp;<br></p> بر این دیوار و بس<br><p> </p><p>چرایی کجی در دیوار را من<br></p>هرگز نفهمیدم<br><p> </p><p>ولیکن&nbsp;<br></p> شاید<br><p>این یک علت را&nbsp;<br></p>هر که دیوار را می دید<br><p> </p><p>می فهمید<br></p> نوع دیوار من و تو با هم<br><p> </p><p>فرق می کرد<br></p> سمت تو دیوار از احساس بود<br><p> </p><p>سمت من حرمت<br></p> سمت من عکس تو بود <br><p> </p><p>سمت تو ژنرال ...


</p><p>شاعر: م.ع.نوذری(ساده)</p>]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title> چکه ۲۶</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/583"/>
        <published>2011-10-19T15:56:13+01:00</published>
        <updated>2011-10-19T15:56:13+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/583</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>زیر درخت گردو چال می کنمنبودنت را... سنگینی نفس هایم تا هیچ جای بی تو می رسد... ...شاعر: م.نهانى


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/583"><![CDATA[زیر درخت گردو<br><p> </p><p>چال می کنم</p><p>نبودنت را...<br></p> سنگینی نفس هایم<br><p> </p><p>تا هیچ جای بی تو<br></p><p> می رسد... ...<br></p><p>شاعر: م.نهانى</p>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title> پس چرا ؟؟؟</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/582"/>
        <published>2011-09-28T14:34:47+01:00</published>
        <updated>2011-09-28T14:34:47+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/582</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>ما همه می دانیمکه کمی می مانیم پس چرا بر آنیم که همه در آنیم ما همه می خوانیمکه عدالت خواهیم پس چرا بر آنیم که همه بر بادیم گر ز هم بیزاریم گه به هر ناچاریم گر ز خود بگریزیم گه به هم محتاجیم&amp;nbsp; ما همه نادانیم که ز هم می نالیم پس چرا دربندیم که چرا در چنگیم ما همه می خندیمکه قضاوت کردیم پس چرا آزادیم که دلی آزاریم گر ز زهر بیزاریم گه به زخم محتاجیم گر ز مرگ بگریزیم گه به به ناچاریم ...شاعر: رزا افروزیان(صدفی)


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/582"><![CDATA[ما همه می دانیم<br><p>که کمی می مانیم<br></p> پس چرا بر آنیم که همه در آنیم<br><p> </p><p>ما همه می خوانیم<br></p>که عدالت خواهیم<br><p> </p><p>پس چرا بر آنیم که همه بر بادیم<br></p> گر ز هم بیزاریم<br><p> </p><p>گه به هر ناچاریم<br></p> گر ز خود بگریزیم<br><p> </p><p>گه به هم محتاجیم<br></p>&nbsp; ما همه نادانیم <br><p>که ز هم می نالیم<br></p> پس چرا دربندیم که چرا در چنگیم<br><p> </p><p>ما همه می خندیم<br></p>که قضاوت کردیم<br><p> </p><p>پس چرا آزادیم که دلی آزاریم<br></p> گر ز زهر بیزاریم<br><p> </p><p>گه به زخم محتاجیم<br></p> گر ز مرگ بگریزیم<br><p> </p><p>گه به به ناچاریم ...<br></p><p>شاعر: رزا افروزیان(صدفی)</p>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>عاشقانه</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/581"/>
        <published>2011-09-08T08:54:21+01:00</published>
        <updated>2011-09-08T08:54:21+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/581</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>عاشقانه تر از این نیست که در میان حادثه و تشویشدر جهنم نبود تو دستان مظطربم گل سرخی بکاردعاشقانه تر از این نیست که در واپسین لحظات باورم از بودن تو باور نکنم که رفته ای...... ...شاعر: میثم باقری ف


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/581"><![CDATA[عاشقانه تر از این نیست<br><p> </p><p>که در میان حادثه و تشویش</p><p>در جهنم نبود تو<br></p> دستان مظطربم<br><p> </p><p>گل سرخی بکارد<br></p>عاشقانه تر از این نیست<br><p> </p><p>که در واپسین لحظات باورم<br></p> از بودن تو<br><p> </p><p>باور نکنم<br></p><p> که رفته ای...... ...<br></p><p>شاعر: میثم باقری ف</p>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title> دل نوشته</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/580"/>
        <published>2011-09-08T08:48:30+01:00</published>
        <updated>2011-09-08T08:48:30+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/580</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>سر در گمی ؛ سرگیجه ؛ کلافگی نای صبر کردن ندارم راه پرواز کدام است در جایی که کلاغ از من ازاد تر است! کز کرده در کنجی غمگین برای فردا و پشیمان از دیروز این زندگیست ؟ تو بگو آه رفیق خوبم خدا....... با من از عشق بگو از مهر شاید مرحمی باشد بر زخم نمک پاشیده من تنهایم رفیق مثل تو.... رفیق خوبم خدا از خودت بگو از انجا بگو از دیار اسمانها ایا در انجا هم پشیمانند از اینده ای که هنوز نیامده..! ایا در انجا هم همه چیز در زبان است یا که ریشه در دل دارد..! ای...شاعر: کاوه نادری (شیدا)


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/580"><![CDATA[سر در گمی ؛ سرگیجه ؛ کلافگی<br><p> </p><p>نای صبر کردن ندارم<br></p> راه پرواز کدام است<br><p> </p><p>در جایی که کلاغ از من ازاد تر است!<br></p> کز کرده در کنجی<br><p> </p><p>غمگین برای فردا<br></p> و پشیمان از دیروز<br><p> </p><p>این زندگیست ؟<br></p> تو بگو آه رفیق خوبم خدا.......<br><p> </p><p>با من از عشق بگو<br></p> از مهر<br><p> </p><p>شاید مرحمی باشد بر زخم نمک پاشیده<br></p> من تنهایم رفیق مثل تو....<br><p> </p><p>رفیق خوبم خدا از خودت بگو<br></p> از انجا بگو از دیار اسمانها<br><p> </p><p>ایا در انجا هم پشیمانند از اینده ای که هنوز نیامده..!<br></p> ایا در انجا هم همه چیز در زبان است یا که ریشه در دل دارد..!<br><p> </p><p>ای...<br></p><p>شاعر: کاوه نادری (شیدا)</p>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title>چهار پرده</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/579"/>
        <published>2011-08-12T05:27:57+01:00</published>
        <updated>2011-08-12T05:27:57+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/579</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>پرده ی اول: تو – من ایستاده ایم  رو به هم  لبخند میزنی  نگاه-... کیش مات!پرده ی دوم:من –تو ایستاده ایم کنار هم می سرایمت! لبخند لب... عشق لانگ شات!پرده ی سوم: تو-من شب سکوت ایستاده ایم پشتمان به هم! گریه میکنم لبخند میزنی! سایه ی مرموز!  یک نفر...  با کراوات!!پرده ی چهارم:من- من! فقط سکوت ایستاده ام تو رفته ای باز گریه میکنم  باران میبارد زوم!!! کات... ...شاعر: امید صباغ نو


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/579"><![CDATA[پرده ی اول:<br> تو – من<br> ایستاده ایم <br> رو به هم <br> لبخند میزنی <br> نگاه-...<br> کیش<br> مات!<br><br>پرده ی دوم:<br><br>من –تو<br> ایستاده ایم<br> کنار هم<br> می سرایمت!<br> لبخند<br> لب...<br> عشق<br> لانگ شات!<br>پرده ی سوم:<br> تو-من<br> شب سکوت<br> ایستاده ایم<br> پشتمان به هم!<br> گریه میکنم<br> لبخند میزنی!<br> سایه ی مرموز! <br> یک نفر... <br> با کراوات!!<br>پرده ی چهارم:<br>من- من!<br> فقط سکوت<br> ایستاده ام<br> تو رفته ای<br> باز گریه میکنم <br> باران میبارد<br> زوم!!!<br><p> کات... ...<br></p><p>شاعر: امید صباغ نو</p>


]]></content>
    </entry>
    <entry>
        <title> گام هایم خالی از همه نامردی ست</title>
        <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.witcher.mihanblog.com/post/578"/>
        <published>2011-08-12T05:23:22+01:00</published>
        <updated>2011-08-12T05:23:22+01:00</updated>
        <id>tag:http://www.witcher.mihanblog.com/post/578</id>
        <author>
            <name>امیر فرح بخش</name>
        </author>
        <summary>گام هایم خالی از همه نامردیست به تن تشنه ی شهر گام هایم جاری ست با همه رنج مرنجم از همه کس یا نمیرانم من شوق بادبادک بازی از دل کودک این کوهساران گام های خالی از همه نامردی ست ولی اکنون نامردی سر ز تن بیرون است گام هایم خالی از همه نامردی ست ولی اکنون به جابی نامردی می کشم رنج به هر جور و زمان که همه روح و تنم از هم سواست گام هایم خالی از همه نامردی ست ولی از بخت و شناس ذره ای ذر نکشد به دل اشفته ام گام هایم خالی ز همه نامردی ست که نمیرد وجدان ...شاعر: مریم ایوبی فر


</summary>
        <content type="html" xml:base="http://www.witcher.mihanblog.com/post/578"><![CDATA[گام هایم خالی از همه نامردیست<br><p> </p><p>به تن تشنه ی شهر گام هایم جاری ست<br></p> با همه رنج مرنجم از همه کس<br><p> </p><p>یا نمیرانم من شوق بادبادک بازی از دل کودک این کوهساران</p> گام های خالی از همه نامردی ست<br><p> </p><p>ولی اکنون نامردی سر ز تن بیرون است<br></p> گام هایم خالی از همه نامردی ست<br><p> </p><p>ولی اکنون به جابی نامردی می کشم رنج به هر جور و زمان<br></p> که همه روح و تنم از هم سواست<br><br> گام هایم خالی از همه نامردی ست<br><br> ولی از بخت و شناس ذره ای ذر نکشد به دل اشفته ام<br><br> گام هایم خالی ز همه نامردی ست<br><br><p> که نمیرد وجدان ...<br></p><p>شاعر: مریم ایوبی فر</p>


]]></content>
    </entry>
</feed>

